اگه بخواید یه مقایسه بین باغ ارم قدیم و جدید انجام بدید چی میگید؟
+نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت22:32توسط بهمن |
در اتاقی سرد که از سقف آن خوشه ای موز آویزان بود چهار ميمون قرار داشتند. اختياردار اتاق چند پله نيز در زیرخوشه موز گذاشته بود که به ميمونها امکان بدهد تا با بالا رفتن از آنها به موز دست یابند.
مدتی نگذشته بود که ميمونی به قصد موز شروع به بالا رفتن از پله ها نمود ولی تا دست بر موز رسانيد از سقف اتاق بر سر همه ميمونها آب سرد پاشيده شد. ميمون بالای پله ها بدون دستيابی به موز با اضطراب خود را به پایين انداخت و اختياردار پاشيدن آب را قطع کرد. ميمونی دیگر بعد از مدتی قصد موز نمود و باز همين که دست دراز کرد تا موز را بردارد بر سر و روی همه ميمونها آب سرد پاشيده شد و این ميمون نيز بدون دستيابی به مقصود خود را به پایين پله ها رساند و ریزش آب قطع شد. این عمل بارها بر چهار ميمون داخل اتاق تکرار شد. حالا دیگر مدتها بود که موز بر سرجای خود بود و هيچيک از ميمونها هوس آنرا نمی کرد.
تصميم اختياردار بر آن شد که سيستم ریزش آب سرد را کاملا حذف نماید و یکی از ميمونها را از اتاق بيرون آورد و با ميمون دیگری جایگزین نماید. برخلاف سه ميمون قدیمی که از قبل در اتاق بودند، ميمون تازه وارد که هيج تجربه ای از آب سرد نداشت به محض ورود به اتاق و مشاهده خوشه موز آویزان بر سقف روی به طرف پله ها آورد و هنوز چند پله ای بالا نرفته بود که سه ميمون قدیمی وی را مورد حمله قرار دادند و مانع دستيابی وی به موز گشتند. با این حال،3 ميمون تازه وارد که علت حمله هم اتاقی ها به خود را نمی فهميد چند بار دیگر به خود شهامت داد و قصد موز نمود ولی هر بار شدیدتر از بار قبل تنبيه شد. بناچار سرنوشت خود را قبول کرد و برای هميشه از خير موز گذشت .
بار دیگر اختياردار تصميم گرفت که یکی دیگر از سه ميمون قدیمی را بيرون آورده با ميمون دیگری از بيرون جایگزین نماید. این ميمون نيز که ورودش را خوشه موزی آویزان از سقف خوش آمد می گفت، به محض ورود به طرف پله ها هجوم آورد و قصد موز نمود. ليک بر وی همان رفت که بر ميمون قبلی رفته بود. نه تنها دو ميمون قدیمی که تجربه پاشيدن آب سرد داشتند بلکه ميمون وارد شده قبل از وی هم که اصلا آب سرد سقف را تجربه نکرده بود برميمون تازه وارد حمله آورده وی را بدون دستيابی به مقصود به پایين کشاندند. ميمون جدید که هنوز آب دهانش جاری بود و اکنون خون دماغ نيز بر آن افزون شده بود یکی دوباری هوس معشوق نمود. دریغ که هر بار کبودیهای اندامش افزون شد وبه ناچار معشوق را به حال خود واگذاشت و بلعيدن آب لب و لوچه خون آلود را بر خوردن دادن موز ترجيح داد. با این همه حيران از رفتار هم اتاقی هایش بود. در این ميان، دو ميمون قدیمی آب سرد آزموده نيز از رفتار ميمون اول متعجب بودند و اینکه او چرا در حمله آنها به ميمون دوم شرکت می کرد و متحيراز اینکه آتش این ميمون اول داغتر از آتش خودشان بود! یکی به دیگری گفت: "بابا ما فقط ميخواستيم مانع این ميمون تازه وارد شویم تا مگر این آب سرد لعنتی بر سرمان نریزد ولی ميمون اولی که این تازه وارد واژگون بخت را لت و پار کرد "!
باز اختياردار اتاق یکی از دو ميمون قدیمی را با ميمون جدیدی جایگزین نمود. بر این تازه وارد نيز همان رفت که بر دو وارد شده قبلی رفته بود. نه تنها ميمون قدیمی آب سرد آزموده بلکه دو ميمون بی تجربه نيز بر ميمون تازه وارد تاختند و وی را که قصد موز کرده بود بر سرجایش نشاندند و وی نيز در زمره حيرانان اتاق درآمد و معشوق دست نيافتنی تر از هميشه آویزان از سقف.
در آخرین پرده نمایش، تنها ميمون باقيمانده از نسل چهار ميمون اول نمایشنامه را اختياردار بيرون آورد. حالا دیگر هيچ یک از سه ميمون موجود در اتاق تجربه آب سرد را نداشتند و اختياردار ميمون جدیدی را وارد اتاق کرد که وی نيز بر حسب همان غریزه ذاتی ميمونهای نسل قبلش به محض ورود و روشن شدن دیده اش به رخسار موز دیری نپایيد که آب لب و لوچه اش به خون آلوده گشت. همجواری موز با غریزهً طلب موز مدت زیادی لازم نداشت تا سه ميمون موجود در اتاق به این تازه وارد بفهمانند آنچه را که به آنها فهمانده بودند .
با وجودی که نسل اندر نسل ميمونها موز را غذایی خوشمزه و مقوی دانسته و ميليونها سال از آن ارتزاق کرده بودند، در فرهنگ نسل اخير ميمونها نه تنها موز خوردنی نيست بلکه حتی نزدیک شدن به آن مجازات به دنبال دارد و هيچ ميمونی هم توان ارائه دليلی برای این عمل ندارد و تنها به این توضيح اکتفا می شود که از پدران رسيده است.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت21:20توسط بهمن |
( عیدتون مبارک)

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت22:2توسط بهمن |
اعضای قبیله سرخ پوست از رییس جدید می پرسن: «آیا زمستان سختی در پیش است؟»
رییس جوان قبیله که هیچ تجربه ای در این زمینه نداشت، جواب میده «برای احتیاط برید هیزم تهیه کنید» بعد میره به سازمان هواشناسی کشور زنگ میزنه میگه «آقا امسال زمستون سردی در پیشه؟»
پاسخ: «اینطور به نظر میاد»، پس رییس به مردان قبیله دستور میده که بیشتر هیزم جمع کنند و برای اینکه مطمئن بشه یه بار دیگه به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «شما نظر قبلی تون رو تایید می کنید؟»
پاسخ: «صد در صد»، رییس به همه افراد قبیله دستور میده که تمام توانشون رو برای جمع آوری هیزم بیشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسی زنگ میزنه: «آقا شما مطمئنید که امسال زمستان سردی در پیشه؟»
پاسخ: بگذار اینطوری بگم؛ سردترین زمستان در تاریخ معاصر!
رییس: «از کجا می دونید؟»
پاسخ: «چون سرخ پوست ها دیوانه وار دارن هیزم جمع می کنن!

+نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت21:59توسط بهمن |
به نام خدا
روزی در اداره پست شهری در آمریكا جایی كه نامه ها را از روی
آدرسشان تفكیك می كردند، نامه ای را یافتند كه درقسمت گیرنده
ی آن فقط نوشته شده بود: برسد بدست خدا. مامور پست كنجكاو
شد ونامه را باز كرد، دید نامه توسط یك بچه ی كلاس اولی نوشته
شده بدین مضمون كه:ای خدا !من مادری دارم كه مریض است وجز
او كسی راندارم واو نیز جزمن. پزشكان برای عمل جراحی او 100
هزار دلار خواسته اند ولی ما پولی نداریم اگه مادرم عمل نشود
خواهد مرد .
مامور پست سخت تحت تاثیر قرار گرفته ونامه را برای همكارانش
خواند وبعد تصمیم گرفتند تا هركسی در حدتوانش كمك كند یكی
1000دیگری 5000دیگری 2000 دلار وبالاخره فقط 50000دلار جمع
شد آن را به وسیله ای به آدرس نوشته شده روی پاكت رساندند.
بعد از 2هفته دوباره نامه ای مثل قبلی یافتند، آنرا گشودند در آن
نامه بسیار از خداوند تشكر كرده بود كه برایشان پول فرستاده ودر
پایان نوشته بود :خدایا!از توممنونم ولی این پستچی های دزد نامرد
نیمی ازآن پول را در بین راه دزدیده اند.

درضمن این داستان واقعی است
+نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت21:5توسط بهمن |
یکی از دبیرستان های تهران هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که ''شجاعت یعنی چه؟'' محصلی در قبال این موضوع فقط نوشته بود : ''شجاعت یعنی این'' و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده بود و رفته یود ! اما برگه ی آن جوان دست به دست دبیران گشته بود و همه به اتفاق و بدون ...استثنا به ورقه سفید او نمره 20 دادند فکر میکنید اون دانش آموز چه کسی می تونست باشه؟ دکتر شریعتی
واقعاً دکتر شجاعت رو در عمل معنی کرده بود.

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت23:59توسط بهمن |
اینم یه عکس از ارامگاه کوروش در دوران قاجاریه
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت2:40توسط بهمن |
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

+نوشته شده در شنبه چهارم دی 1389ساعت22:28توسط بهمن |
درود فراوان بر کاربران محترم بعضیها سوال کرده بودن که متولد کی هستی؟یا به عبارتی بهتر چند سالته و ......؟و از اونجایی که وبلاگ بعضیاشون نقص فنی پیدا کرده و اینجانب قادر به درج نظراتم نبودم گفتم که جوابشون رو اینجا بدم.البته شما ها فقط باید یه زحمت بکشید یه سری به پروفایل اینجانب بزنید اون موقع اگه اطلاعات ناقص بودو جوابتونو نگرفتید. بازم در خدمتم
روزگار به کام همگیییییی
+نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت21:24توسط بهمن |

كهن ديارا ...!
نادر نادر پور
كهن ديارا، ديار يارا، به عزم رفتن، دل از تو كندم،
ولي ندانم اگر گريزم، كجا گريزم وگر بمانم كجا بمانم؟
نه پاي رفتن، نه تاب ماندن، چگونه گويم، درخت خشكي
عجب نباشد اگر تبرزن طمع ببندد به استخوانم
در اين جهنم گل بهشتي چگونه رويد؟ چگونه بويد؟
من اي بهاران، ز ابر نيسان، چه بهره گيرم كه خود خزانم
صداي حق را سكوت باطل در آن دل شب چنان فرو كوفت
كه تا قيامت در اين مصيبت گلو فشارد غم زمانم
كبوتران را به گاه رفتن سر نشستن به بام من نيست
كه تا پيامي به خط جانان زپاي آنان فروستانم
سفينه ي دل نشسته در گل، چراغ ساحل نمي درخشد
در اين سياهي سپيده اي نيست كه چشم حسرت در او نشانم
الا خدايا! گره گشايا! به چاره جويي مرا مدد كن
بود كه بر خود دري گشايم، غم درون را برون كشانم
چنان سراپا شب سيه را به چنگ ودندان در آورم پوست
كه صبح عريان به خون نشيند برآستانم، برآستانم
كهن ديارا، ديار يارا، به عزم رفتن دل از تو كندم
ولي جز این جا وطن گزيدن نمي توانم، نمي توانم ....
+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت22:16توسط بهمن |

گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره من ، بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد ، تا شیوه راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم ، الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست ، تا هستم و هست دارمش دوست
+نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت22:56توسط بهمن |
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی انقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریزو پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت17:57توسط بهمن |
لطفا اگه بدتون میاد کامنت نذارید فقط یه لطفی کنید دیگه سر نزنید
شبی از روی مستی می گذشتم از دم ویرانه ای
به ناگه چشم مستم خیره شد بر خانه ای
لنگ لنگان پیش رفتم تا کنار پنجره
ناگهان دیدم صحنه دیوانه ای
پدری کور و علیل,مادری مات و مبهوت,پسرک از سوز سرما دندان به لب...دختری مشغول عیش و نوش با بیگانه ای!!زان پس العنت فرستادم به خود تا دگر مست نروم سوی هر کاشانه ای!تا نبینم دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
+نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان 1389ساعت18:56توسط بهمن |
نمونه ای از آثار منظوم او

هر گناهی کادمی عمدا به عالم می کند احتیاج است انکه اسبابش فراهم می کند
ور نه کی عمدا گناه اولاد آدم می کند یا که از بهر خطا خود را مصمم می کند
احتیاج است آنکه زو طبع بشر رم میکند شادی یکساله را یک روزه ماتم می کند
احتیاج است آنکه قدر آدمی کم می کند در بر نامرد پشت مرد را خم می کند
ا ی که شیران را کنی روبه مزاج
احتیاج ای احتیاج
از اداره رانده شد مرد بخت برگردیده ای سقف خانه از فشار برف و گل خوابیده ئی
زن در آن از حول جان خود جنین زائیده ئی نعش ده ساله پسر در دست سرما دیده ئی
از پدر دور و زنان ناخورده ام بشنیده ئی رفت دزدی خانه یک مملکت دزدیده ئی
شد ز راه بام بالا با تن لرزیده ئی افتاد از بام و شد نعش ز هم پاشیده ئی
کیست جز تو قاتل این لا علاج
احتیاج ای احتیاج
بی بضاعت دختری ، علامه عهد جدید داشت بر وصل جوان سرو بالائی امید
لیک چون بیچاره زر در کیسه اش بود ناپدید عاقبت هیزم فروش پیر سر تا پا پلید
کز زغال کنده دائم دم زدی وز چوب بید از میان دکه ، کیسه کیسه ، زر بیرون کشید
مادرش را دید دختر را بزور زر خرید احتیاج آمیخت با موی سیه ریش سفید
از تو شد این نامناسب ازدواج
احتیاج ای احتیاج
مردکی پیر و پلید و احمق و معلول و لنگ هیچ نافهمیده و ناموخته غیر از جفنگ
روی تختی با زنی زیبا ی در قصری قشنگ آرمیده جونکه دارد سکه زرد رنگ
من جوان شاعر معروف از چین تا فرنگ دائما باید میان کوچه های پست و تنگ
صیح بگذارم قدم تا شام بردارم شلنگ چون ندارم سنگ سکه نیست باد این سکه سنگ
مرده باد آنکس که داد آنرا رواج
احتیاج ای احتیاج
+نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت20:53توسط بهمن |
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود ...
و دستانش به زیر پوششی از گرد ...
پنهان بود ....
........ ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند ....
وان یک ... گوشه ای دیگر
« جوانان » را ورق می زد .......
برای آنکه بیخود ...های و هو
می کرد و ..... با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد ......
با خطی خوانا به روی تخته ای کز
ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت :
« یک با یک برابر هست ...»
از میان ِ جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفربايد بپاخیزد
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش ومحض است ...
معلم
مات بر جا ماند .
و او پرسید :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود ....
آیا باز ......... یک با یک برابر
بود ؟
سکوت مدهشی بود و ... سوالی سخت .... !!
معلم خشمگین فریاد زد :
آری برابر بود .
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت
بالا بود ...
وانکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود ... !؟؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ،
چون قرص مه می داشت
بالا بود ....
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود ... !؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود .....
این تساوی زیر و رو می شد !!!
حال می پرسم :
یک اگر با یک برابر بود ...
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا
می کرد ........؟
یک اگر با یک برابر بود ...!
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود .....
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش
بنویسید :
یک با یک برابر ....
نیست!!!!!...

+نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت23:43توسط بهمن |

زندگی یعنی هیاهو، زندگی یعنی تکاپو، زندگی یعنی امید
زندگی یعنی شب نو، روز نـو،انــدیشه نــو
زندگی یعنی غم نو، حســرت نو، پـــیشه نو
من نمیخواهم به عشقی سالیان پایبند بودن !
من نمیخواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناب از یک چشم نوشیدن
من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن
من لب تازه،تن تازه،شراب تازه،عشق تازه میخواهم
من زبانم لال حتی یک خدا را سجده کردن،سالها او را پرستیدن نمیخواهم.
من خدای تازه می خواهم !!!
گرچه او با آتش کفرش بسوزاند سراسر ملک هستی را
یا که او رونق دهد بازار ظلم و بت پرستی را
من از این دنیای ننگین و دروغین عاصیم دیگر!
گو بگیرندم
بسوزندم
گو بدار آرزوهایم بیاویزند
من ازین دنیای ننگین و دروغین عاصیم دیگر
من ازین دنیای ننگین و دروغین عاصیم دیگر
+نوشته شده در جمعه چهاردهم آبان 1389ساعت18:19توسط بهمن |
|
سلام
همانطور كه ميدونيد شعر اول از حميد مصدق است ولي شعر دوم كه اسمش را پاسخ سيب گذاشته از يك شاعر خوش ذوق است كه متأسفانه نميدونم اسمشون چيه بهرحال فكر ميكنم خوندنش جالب باشه
سیب 
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز ... سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت.
(حمید مصدق)
پاسخ سیب
من به تو خندیدم چون نمی دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی ونمی دانستی باغبان باغچه همسایه ، پدرپیر من است من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک، لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت برو، چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تورا ومن رفتم وهنوز... سالهاست که در ذهن من آرام،آرام حیرت وبغض تو تکرار کنان می دهد آزارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چه می شد ،اگر باغچه کوچک ما سیب نداشت |
+نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت20:30توسط بهمن |